طالقان - نگین البرز - بهشت گمشده

طالقان - نگین البرز - بهشت گمشده


+ قصه هایی از سرزمین طالقان ... قسمت چهارم ... " میرزا ... میرزا "

میرزا ... میرزا

 تغار که به ته رسید ... تازه شد نوبت ما! ... آره ... سعادتی بود ... تا آخر هفته...  طبق برنامه ... برم دو سه روزی پیش مادرم ... خداحفظش کنه ... نه اینکه خدانکرده ... احتیاج به مراقبت داشته باشه ... یه جورایی نیاز به هم صحبت و هم نشین داره ... ما هم که سرمون درد میکنه ... واسه ... سلسبیل و استخر ارزون و سونای گلستانیه!!! ... با اون پیرمردای دنیا دیده و خوش صحبت جنوب شهر! ... ( خدائیش این جنوب شهر یه دنیای دیگس ... همینا بودن که انقلاب کردن و هیچی هم نصیبشون نشد !!!)  ... خلاصه ... صحبتهایی از قدیم قدیما شد ... نه اینکه خدا نکرده بخوایم از کسی غیبت کنیم یا پشت کسی صفحه بذاریم ... نه اصلاً مادرم اهل این حرفا نیست ... یه  مؤمن واقعیه ... هیچوقت پشت کسی غیبت نمیکنه !!! ... صحبت رسید به مرحوم مشهدی اکبر پسر عمه ( البته فکر کنم با مادرم یه همچین نسبتی داشت ) ... آره ... خدا بیامرز ... نسبت به مادرم و خانواده ما ارادت خاصی داشت ... من حدود ده یا یازده ساله بودم ... یادم میاد هر موقع تو طالقون منو میدید ... با اون صورت سفید  و محبت بی نظیرش ...  به ما میگفت : میرزا ... میرزا ... !!! ... آماده باش سال دیگه نوبته تو إإإ ... باید بریم الموت ... کمک من تو حساب و کتاب باشی !!! ... آخه ... اینو بگم ... تمام داداشام ... از قدیم ... سالی یکی دو بار با مشت اکبر پسرعمه می‌رفتن الموت ... اونم پای پیاده ... از راه سوهان ... یک هفته یا دو هفته بعد برمی‌گشتن ... با کلی ... پنیر و روغن و گوسفند ... !!!

شغل خوبی بود ... فکر کنم بهش میگن ... " پیله ور " ... خدائیش خوراک بچه های امروزیه ... دو هفته بری الموت ... اندازه یه سال کار کنی !!!

جاهای بکر و دست نیافتنی تو الموت بود که پای انسان غریبه‌ای به اونجا نرسیده بود ... مثل جنگلهای آمازون ... آدمای ثروتمندی بودن... کلی کشاورزی و دامداری داشتن ... ولی متحرک بودن ... چادر نشین و خوش نشین !!! ... پول نقد نداشتن ... معامله جنس با جنس میکردن ... اونجوری که میگفتن: ... عاشق ساعتهای سیکو و سیتی زن بزرگ و کیلویی بودن ... دخترا و زناشون هم ... انواع بدلیجات و پارچه‌های رنگ وارنگ و گل منگلی می‌خواستن ... مرحوم مشهدی اکبر ... یه بار بهار میرفت ... کلی سفارش و درخواست می‌گرفت ازشون ... بعد یه سفر می‌رفت ... مولوی و شوش ... تو بساط کیلویی فروشا ... کلی جنس بدل و ارزون می‌خرید ... و تابستون که می‌شد ... به اتفاق یه مبرزا!!! ... که البته همیشه از خانواده ما بودن ! ... پای پیاده ... با دو تا یا سه تا بار الاغ ... از راه پشت سوهان می‌رفتن ... دشت الموت ... جایی که قبایل چادر نشین زندگی میکردن ... جاده ماشین رو هم نداشتن ... اینقدر غریبه ها رو تحویل میگرفتن ... و با کلی چونه ... مبادله پایا پای میکردن ... مثلاً رئیس قبیله حاضر بود ... برای یه ساعت مچی یک کیلویی سیکو ... دوتا یا سه تا گوسفند بده !!!... آخه هرچی ساعتشون بزرگتر بود نشونه ... ارزش و پست و مقامشون بود ... قربونش برم ... مگه این ساعتهای سیکو و سیتی زن خراب می‌شد ... همشون سوئیسی اصل بودن ... البته با سی چهل سال عمر ... که دست دومش تو مولوی یک تومن یا دو تومن بود ... اونموقع ... چهل سال پیش !!!

یه انگشتر بدلی یا یه روسری گل قرمزی ... با دو کیلو پنیر مبادله میشد ... یه رادیو کوچیک ... با دو کیلو کره یا روغن حیوانی!!! ... نه خوبه !!!

آره ! ... خیلی حال میداد! ... اونموقع که جوون بودیم ! ... دو روز پیاده روی ! ... دره ها ... کوههای سربه فلک کشیده ... پرتگاهها ... رودخونه ها ... مزارع و دشتهای بیکران ... که آدم آرزو داره یه بار هم که شده تو عمرش ببینه ... میگفتن : .... اونجا وسط تابستون ... تازه برفها دارن آب میشن ... از کنار دیواره علم کوه رد میشن ... با اون شیب منفی با ابهت و خطرناکش ... کنار رودخونه هاش برنج میکارن ... نه از این برنجای اشغالی ... برنجی که فقط برای مهمونی اعیان و اشراف می‌پختن ... عطرش تا صد متر میپیچید ... با سبوس و مغذی ... کره و پنیراش بوی گیاه گرز میداد ... خیلی خوش خوراک و قوی ... گوشت گوسفنداشون .... تو دهن آب میشد ... البته با صد تا ناز و کرشمه آشپزاش !!! ...

خلاصه هر چی بگم کم نگفتم ... تا نری ببینی !!! ... باورت نمیشه !!! ... چقدر آرزوم بود زودتر بزرگ شم ... تا با مشهدی برم الموت ... حیف! ... حیف! ... که دست اجل امون نداد ... و مشهدی اکبر تو سن میان سالی رفت زیر تریلی و ... کلی آه و افسوس موند تو دل ما !!! ...

 

نگارنده: مصطفی امیرخانی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤
    نظرات سروران()   لینک