... قصه هایی از طالقان ... بخش اول : قصه حمامهای طالقان - طالقان - نگین البرز - بهشت گمشده

طالقان - نگین البرز - بهشت گمشده


+ ... قصه هایی از طالقان ... بخش اول : قصه حمامهای طالقان

عکس تزیینی می‌باشد

توضیح : عکس تزیینی می‌باشد.

قصه هایی از سرزمین طالقان

بخش اول : قصه حمامهای طالقان

خیلی وقته که مطلب ننوشتم ... دیگه اینقدر راجع به سیاست می‌نویسن ... که آدم اشباع میشه ... به خودم گفتم ... دیگه بسه ! ... یک کمی هم صبر کنیم ... تا ببینیم ... اون لبخندهایی که از بهتر شدن و پولدار شدن میگفتن ... درست از آب در میاد ؟ ... البته همه میدونیم که دروغه !!! ... ولی نامردی نمیکنیم ... صبر میکنیم تا نتایج این هدفمندی روشن تر بشه ... اونوقت اگه دروغ از آب در بیاد ... دوباره انتقاد شروع میشه ... بیشتر از گذشته !!!

یه سوژه جالب پیدا کردم که با الهام گرفتن از کتاب اورازان استاد قلم همشهری توانا جلال آل احمد می‌خوام بنویسم ... با قسمت اول این داستان مستند شروع کردم ...

باقی ماجرا و کپی بخش نظرات محل قبلی نوشته فوق ...

لطفاً با کلیک در قسمت ادامه مطلب ... بقیه مطلب را بخوانید ... با تشکر


ادامه مطلب ... قصه حموم های طالقون ...

یه سوژه جالب پیدا کردم که با الهام گرفتن از کتاب اورازان استاد قلم همشهری توانا جلال آل احمد می‌خوام بنویسم ... با قسمت اول این داستان مستند شروع کردم ...

( البته تازگیها هم کشف کردم ، ... شادمهر عقیلی هم اصلیتش طالقونیه ... بچه هاشمی تگزاس و با معرفت و با کلاس ... افتخاره !!! )

خب شروع داستان ...

کمتر کسی پیدا میشه که از گذشته های روستاهای طالقون خوشش نیاد.

اصلاً به نظرم این ویروس رجعت به گذشته همه گیر شده ... میدونی چرا؟ ... از بس که دوره زمونه سخت شده !!!

همه میگن آخخخخی ... کاش قدیما بود چقدر پولا برکت داشت ... چقدر مردم بی غم و غصه بودن !!!

... به نظرم ... این خصلت بشره ... روز بروز ... رفاهش زیاد میشه ... توقعش از زندگی بیشتر میشه ... در راستای این اضافه وقت ... بیشتر به خودش میرسه ... !!!

... صله رحم ... ازدواج ... بچه دارشدن ... کمک به همنوع ... نگهداری پدر و مادر ... تمام اینا ... خصلتهای اجتماعی انسانه !! ... که برای بقاء نسل بشر لازمه ... تمام ادیان الهی هم مردم رو توصیه میکنن به این کارا ... !!!

برای چی؟ ... برای ادامه نسل روی زمین !!! ... برای جلوگیری از اتمام زندگی بشر بر روی کره خاک !!!

زبونم لال !!! ... نعوذ باالله !! ... من فکر میکنم ... یکبار بشر در حدود دو میلیارد سال پیش ... با کاهش نسل و جنگ اتمی کلاً از روی زمین نابود شد ... فقط چند نفری در منطقه خاور میانه موندن ... که بعدها با وحی و الهام ... کار ادیان و سفارش بشر به زنده موندن رو رواج دادن !!! ... ( خوب این هم یه نظر دیگه !!! )

... خوب بگذریم ... ( اینا جاده خاکی بود ... حالا برگردیم سر اصل موضوع )

... قصه حمامهای طالقان ...

چرا حموم ؟ ... مگه جا قحطی بود ؟ ... چون برای امروزیها جالبه !!!

قصه رو از یک کم بیشتر و وسیع تر شروع کنیم ... چون یادآوری اسامی گذشتگان ... میتونه یک کمی ما رو از آلزایمر نجات بده !!! ... ( جسارت بنده رو بپذیرید ... و اگر نسبت به نام بردن شخصی معترض هستید ... بگید تا اصلاح کنم ... با تشکر )

... حمام روستا درست در پایین ترین جای روستا قرار داشت ... خیلی مهندسی و به اصطلاح با تبصره 19 ساخته شده بود ... کلاً حموم بیشتر از سه چهارمش تو دل تپه بود ... ( یادش بخیر! ... درست مثل سنگرهای منطقه ! ) سقفش هم سطح زمین بود با یک درجی شیشه ای مات ... ورودی اون دو تا درب آهنی بزرگ و سنگین داشت ... که روبروی هم نبودن ... یه فضای خالی اون وسط بود ... محلی برای گفتن یا الله ... چون حموم در قسمتی از روز مردونه و در قسمتی هم زنونه بود ... جالب اینکه اصلاً نگهبانی نداشت ... و هیچ مشکلی هم بوجود نیومده بود ...

البته حمومی یا تونچی ... همیشه یه خانواده بودن ... که مرداشون برای آوردن هیزم ... و زنهاشون هم برای مدیریت ! حموم زنونه کار میکردن ... البته در ساعات بیکاری ... چون کار اصلیشون کشاورزی بود ... نرخ حموم هم سالانه تعیین می‌شد ... برای ماها که تابستونا میرفتیم ... فرق داشت ... سرانه بود ... و از سه کیلو گندم ... تا پنج تومن و ده تومن یادمه ...

( البته اینو اولش بگم ... گفتن این مسائل خصوصی ... جزئی از فرهنگ و جامعه شناختی ماست ... ما نباید از این ریشه ها فرار کنیم ... اینا همه واقعیتهای ریشه دار ... شخصیت ماست ... که نه تنها بد نیست ! ... باعث افتخار ماست ! ... چون در حالیکه خیلی ساده و بدوی به نظر میرسه ! ... در اون زمان خیلی ها ... از اینا که امروز یلی شدن برای ما ... نمیدونستن حموم یعنی چی !!! )

خلاصه ... حموم بعد از ورودی که دو تا در داشت ( برای حفظ گرما و ... یا الله گفتن! ) ... به یک سالن بزرگ داشت با سکوی سیمانی خیلی بزرگ با نیم متر ارتفاع ...که وسطش یه حوض آب سرد بود ...

دور تا دورش هم نیمکتهای چوبی بود ... برای ورودی به داخل حموم اصلی باز هم دو تا در غیر مستقیم بود که خیلی کوتاه بودن ... ( برای آدمهای مغرور این دوره زمونه مناسب بود تا کمر خم بشن بیان تو جمع ) ...

چند تا سکوی سیمانی ... یک شیر آب سرد ( البته این شیر رو زمون ما گذاشته بودن قبلاً آب با یک کانال سر پوشیده چوبی از چشمه به حموم میومد ) ... یک دالان تاریک و وحشتناک ( برای انجام امور خصوصی ) ... و یک سوراخی بالای سکوی اصلی که بود که به خزینه راه داشت ... خزینه یک استخر سرپوشیده آب داغ بود که انصافاً از این جکوزی های امروزی داغتر بود ...

البته رسم مردا این بود که هم اول حموم و هم آخر حموم میرفتن تو خزینه ... ولی گویا ! ... خانوما اولش نمی‌رفتن ... خوب کمی بهداشتی تر بودن دیگه! ...البته به خاطر همین رسم غلط مردا ... آب خزینه همیشه شیری رنگ و بد بو بود ... در عوضش !!! بعضی وقتا پای آدم گیر میکرد به یه نخهایی که مثل تله بود با کلی زور می‌آوردیم بالا و میدیدیم یک توده بزرگ موههای بهم چسبیده است ... ( جاتون خالی واقعاً اگه بچه سوسولهای الآن بودن ... تا دو روز نمیتونستن غذا بخورن !!! )

... البته حموم رفتن ماهم زوری بود ... همیشه پدرم مرحوم ... مارو قبل از طلوع آفتاب میبرد ... چون اونموقع آبش تمیز تر و گرمتر بود ... بعدش میومدیم و می‌خوابیدیم ... برق هم نبود با یه فانوس یا ( انگلیسی چراغ ) می‌رفتیم ...

بعدها که بزرگتر شدیم و از بهداشت فهمیدیم ... دیگه تو خزینه نمی‌رفتیم ... و با همون شیر آبسرد که شلنگ داشت روی هم دیگه آب می‌پاشیدیم و بازی میکردیم ... البته خزینه هم برای آموزش شنا و کشتی گیری مکان خوبی بود ... یک لگن مسی بزرگ هم داشت که خیلی داغ بود و در گوشه خزینه اب رو گرم می‌کرد ...

... جاتون خالی ... جوونترها بعد از غروب آفتاب میرفتن حموم ... البته وقتی تو صحرا بودن با رفتن آفتاب به سمت کوه ساعت !!! ... ( یه کوه بود که بالاهاش طاقی یا شیب منفی داشت که اسمش یادم نیست )

... با یه دستبرد به باغ ... ( خشن ترین آدم که داس پرت میکرد ... مثل نینجانا ... !!! ) ... کلی میوه تو ساک حموم قاچاق میکردیم !!! ... و آب بازی و پرتاب میوه و سرو صدا ... یه سوراخی هم تو در ورودی بود که حمومی میومد از اونجا ... مقصر رو پیدا میکرد ... با کشیدن گوش و پرتاب کردن اون به بیرون ... سرو صدا ها رو کم میکرد ... بگذریم !!!

... یک کمی هم از اوضاع احوال اطراف حموم شروع کنم ... نزدیک حموم ... خونه عمه خیرالنساء بود ... خدا روحش رو شاد کنه ... خیلی مهربون و تعارفی بود ... مگه میتونستی ناهار و شام در بدری ... غیر ممکن بود که نگهت ندارن ... خیلی بابام رو دوست داشت ... طفلکی از وقتی که پدرم فوت کرد ... خیلی ضربه خورد ... چون پدرم و عموم و دو تا عمه هام ... از بچگی بدون پدر و مادر بزرگ شدن ... و خیلی بهم وابسته بودن ... چون پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم ... ناراحتی قلبی داشتن و تو دهه چهل سالگی ... جفتشون سکته کردن ... به خاطر همین بود که ... بعد از فوت پدرم ... عمه هام خیلی غصه خوردن و پیر و مریض شدن ... بگذریم!!!

اون اوایل پدر شوهر و مادر شوهر عمه ام هم زنده بودن ... مرحوم بلوحر خاله ( مطمئن نیستم املاش درست باشه ) ... اسحاق دائی ( القاب دائی و خاله ... مثل بچه های مهد کودکی خیلی بین بچه ها جا اوفتاده بود ) ... آدمای خوشحال و سرزنده‌ای بودن ... شکسته بندی و گلابی های شیرین !!! ...

از حموم ... موقع رفتن به خونه دو تا راه داشت ... نه سه تا راه ... یکی از کوچه پی ... با سلام و احوالپرسی از دهها خونه ... راه دیگه از پشت خونه امرالله عمو بود ( البته قسمت ضایعش این بود که از وسط حیاط محمد چوپون و شیر محمد دائی قلی باید عبور میکردیم ... خیلی خجالت میکشیدیم !!! ) ...راه دیگه هم داشت از بالای تپه ... سمت قبرستون ... راه نسبتاً شیب دار و دوری بود ... یه خاله دیگه هم اونجا بود ... دولت خاله !!!

که کمی ترس از قبرستون رو کم میکرد ... با اون گیلاسای درشت و آبدار !!! ...

نمیدونم چرا جلال دائی و شکوه زن دائی ( به زبونی زن عموم ) ... جاده ده رو از وسط قبرستون رد کردن ... کلی اسکلت بیرون اومد ... ما که اسکلت ندیده بودیم ... کلی ترسمون زیاد شد ...

البته ناگفته نمونه ... همین چند سال پیش یه شب مهتابی ... با دو تا از رفقایی که پزشکی می‌خوندن ... یه دستبردی به استخوانهای قسمت قدیمی قبرستون زدیم ... ( برای پیشبرد علم بود اشکال نداشت !!!)

...

ادامه داستان ...

( اگه عمری باشه ... در مورد مرجان خاله ... آسیه خاله ... تاج نساء خاله... هاجر خاله ... و خاله و دائی های همه ما بچه ها شاید بنویسم )

 

... کپی بخش نظرات ... از محل وبلاگ قبلی ...

ارسال شده در شنبه، ۴ دی ۱۳۸٩  - ساعت ۵:۴٢ ‎ب.ظ  - نظرات: 7

[IP: 217.11.28.18 ] [نظر خصوصی] یکشنبه، ۴ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۱:۳٩ ‎ب.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

آقای امیرخانی عزیز

من نیز دقیقا با شما در این خصوص هم عقیده می باشم .

و طی تماسی که با نویسنده کتاب داشتم اظهار نمودم که  این خبر منتشر شده بدین شکل و این متن احساسی که در اینترنت پخش شده و در ایملها دست بدست  میشود و هفته ای چند بار این ایمیل را از دوستان مختلف دریافت میکنم فکر میکنم نگرش مردمی که با طالقان آشنا نیستند  در خصوص طالقان دگرگون شده است .

و اظهار نارضایتی خود را درخصوص برهم زدن آرامش مردم آن منطقه اعلام داشته ام که خود نویسنده نیز در این خصوص از خبرگزاریهای مختلف گلایه داشتند .

قصد من هم از آوردن مطلب در وبلاگ در واقع تکذیب ایملهای دست بدست شده درخصوص طالقان بوده است که ظاهرا نتوانسته ام حق مطلب را کاملا ادا نمایم . . چون از تمام مطالب آن کتاب آگاهی ندارم و نمیدانم دقیقا چی نوشته شده نمیتوانم مورد نقد قرار دهم.

البته مطلبی در نقد این مطلب  در دست نوشتن است که به علت کمبود وقت نتوانسته ام کامل نمایم

از شما متشکرم که این نکات را یادآوری نمودید

باز هم با نظرات سازنده خود وبلاگ اینجانب را مورد لطف قرار دهید


نویسنده: مهرداد مینایی فرد [http://www.minavand.com]

پاسخ به نظر

[IP: 217.11.28.18 ] [نظر خصوصی] یکشنبه، ۴ اردیبهشت ۱۳٩٠  - ۸:٠٢ ‎ق.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

با سلام

آقای امیرخانی دوست و همشهری گرامی

من منظور جنابعالی را در خصوص پیوند فرهنگی بین طالقان و ساوجبلاغ متوجه نشدم ؟!! اگر منظورتان لینکی است که در وبلاگ قرار دادم به خاطر این بوده است مرجع نوشته مشخص شود .

در ضمن ترک بودن مگر بد است؟ روستای میناوند هم تنها روستایی است در طالقان به زبان ترکی صحبت میکنند .(منطقه منتظران مهدی اصلا روستا به حساب نمی آید)

هدف از نوشتن آن مطلب در وبلاگ هم در ابتدای مطلب آمده است نه پیوند فرهنگی است و نه تبلیغ از فرقه ای خاص

دینداری و کافر بودن افراد هم شخصی می باشد و من نمی توانم درباره آن اظهار نظر نمایم .

از شما که فرزند استاد و ادیبی مشهور و به نام هستید چنین اظهار نظری در باره افراد شایسته نمی باشد .

نویسنده: مهرداد مینایی فرد [http://www.minavand.com]

پاسخ:


خدمت آقای مهرداد مینایی فرد عزیز

توضیح در باره روستای ترک زبان ایستا یا اهل توقف :

... شاید نظر اینجانب در پست قبلی درحدود یک خط موجب کدورت و سوء تفاهم گردیده ...

لازم به توضیح است ... مسئله فوق به دو سال پیش باز می‌گردد ... اینجانب به همراه چندین نفر مؤمن دلسوز ( خرد جمعی در مقابل افکار افراطی ) ... بارها در بخش نظرات این وبلاگ ( ساوجبلاغ پژوهی ) ... عرض نمودیم ... حدود صد سال است که این مردم خوب و مهربان ... بدور از هیاهو وغوغای تمدن و مدرنیزه ... روزگار می‌گذارنند... واقعاً هدف از مطبوعاتی کردن این موضوع ... و برهم زدن آرامش این مردم ... چه سودی دارد!!! ... تا اینکه با مجوز دولت این کتاب چاپ گردید ... و اولین خبرگزاری که این خبر را مطبوعاتی کرد ( خبرگزاری مهر) بود ... و با بیان دو جمله مهم که در خبر شما حذف شده !!! ... ا- متمول هستند و از طریق فروش زمینهای پدریشان در تبریز روزگار می‌گذرانند. ... 2 - اهالی بومی طالقان که به درستی نمی‌دانند اینان از کجا آمده‌اند و چه مرام  و مسلکی دارند ... در پی کسب اعتبار برای اهالی اصیل طالقان برآمده است.

اینجانب هم مانند همه شیعیان اصیل و فهیم ... فرهنگ ناب مهدویت را... مانند سایر ادیان الهی ... جهانی می‌دانیم ... و دامن زدن به افکار انحرافی در این زمان را ... باعث سوء استفاده عوامل وهابیون و انگلیس دانسته ... از نشر این کتاب متنفریم !!!

چون این کتاب در وبلاگ ساوجبلاغ پژوهی معرفی و شناسانده شده ... مانند اکثریت طالقانیهای اصیل و بومی ... به عنوان اعتراض ... خواهان پایان سلطه شهرستان ساوجبلاغ  به بخش طالقان می‌باشیم ... ( این به معنای پان طالقانیسم نیست ، چون استقلال یک تمدن خالص با فرهنگ در زیر لوای پرچم کشور مادری با سایر جدایی های مخرب فرق دارد ) ...  ( بیشتر استقلال بودجه عمرانی و نماینده مجلس مد نظر می‌باشد ) 

... هدف از بیان ترک زبان بودن روستای ایستا نیز ... کشف حقایق در برابر واقعیات موجود بوده ( جهت ایجاد جرقه در افکار جستجوگر )  ... و به هیچ وجه ترک بودن بد نیست و سالهاست فرهنگ ایرانیان  با ترکهای شیرین سخن و مهربان درآمیخته است.



نویسنده: مصطفی امیرخانی - ۴/٢/۱۳٩٠ - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ

[حذف]

[ویرایش]

پاسخ به نظر

[IP: 78.129.250.112 ] [نظر خصوصی] سه‌شنبه، ۱۶ فروردین ۱۳٩٠  - ۵:۴۳ ‎ق.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

سلام دوست گرامی ،

با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید.

پیروز باشید


آدرس وبلاگ چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

نویسنده: آزاد [mail@mail.com][http://weblog-nevis10.blogfa.com]

پاسخ به نظر

[IP: 174.36.29.91 ] [نظر خصوصی] پنجشنبه، ٢۶ اسفند ۱۳۸٩  - ۶:۴۴ ‎ق.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.

اما ، بال از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بینایی است :

ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است.

نور ، آلودگی است. نوسان ، آلودگی است. رفتن ، آلودگی.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتوی میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر وبم شاخه ها پیشی گرفته است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

نسیم ، هوا را می شکند: دریچه قفس بی تاب است.

سروده سهراب سپهری

نویسنده: آزاد [hamin@nazdikha.com][http://weblog-nevis10.blogfa.com]

پاسخ به نظر

[IP: 109.162.139.78 ] [نظر خصوصی] سه‌شنبه، ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  - ۳:۳۸ ‎ب.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

اوه اوه اوه، یادته یه بار قبل از اینکه حموم کاملاً خراب بشه، در راستای همون حرکتهای خارق العاده همیشگیت! مارو با فانوس بردی تو حموم نیمه مخروبه جهت اکتشاف ؟!!!

نویسنده: فرید [faridamirkhani@yahoo.com]

پاسخ:


... آره !!!  یه کم یادم میاد. ... یادش بخیر !!! ... چقدر جالب بود !!! ... کاش خراب نمیشد... حداقل یه عکس هم ازش نداریم !!!

نویسنده: مصطفی امیرخانی - ۱۸/۱٢/۱۳۸٩ - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ

[حذف]

[ویرایش]

پاسخ به نظر

[IP: 66.199.245.43 ] [نظر خصوصی] چهارشنبه، ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  - ۸:۳۸ ‎ق.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

:"|:_/

تا درد نباشد ، هیچ هدفی به واقعیت تبدیل نخواهد شد . این درد است که انگیزه را برای آدمی ایجاد می کند ، این درد است که باعث می شود مردم مصر بر خلاف دیگر ملیت ها ، بتوانند حکومتی را ساقط کنند . اگر درد نباشد ، انگیزه ای برای موفقیت ، پیروزی و رسیدن به خواسته ها وجود نخواهد داشت .

:,--:::|\

نویسنده: یک وبلاگ نویس [hamin@nazdikha.com][http://weblog-nevis10.blogfa.com]

پاسخ به نظر

[IP: 78.129.250.120 ] [نظر خصوصی] یکشنبه، ۱٧ بهمن ۱۳۸٩  - ۵:۳٩ ‎ق.ظ

... قصه حموم های طالقان ...

;:_/_|:__

به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است

که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


سروده سهراب سپهری

.|

نویسنده: به سراغ من اگر می آیی ... [weblog@newis.com][http://www.weblog-nevis20.blogfa.com]

پاسخ به نظر

 

نگارنده: مصطفی امیرخانی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧
    نظرات سروران()   لینک