برهنه تا ظهر با سرعت

 

 

برهنه تا ظهر با سرعت" برهنه از ظهر با سرعت "

داشتم به این فکر می‌کردم که این فیلمهای به اصطلاح " درِ پیت " رو برای چی درست می‌کنن ، ... خوب یک کم فکر کنی می‌بینی ... برای سرگرمی ! ... کیا؟ ... خوب مثلاً ... سربازا ... روز جمعه می رن سینما !!!

... پس صنعت فیلمسازی ما ... و استفاده‌های ابزاری از اشخاص خوش چهره ... و .... هنوز هم هست ... اما چند درجه پایین تر از خارج !

... پس اقتصاد و معیشت ... در کنار مقدسات هم مهمه!

این مسئله کارآفرینی خیلی  هنره! ... مثل این پارکبانها ... اومدن! ... خیر سرشون شغل ایجاد کردن ... اما نه از راه درستش! ...  تو بر بیابون ... که مراجعه کننده نداره! ... صبحها دو ساعت میان سر کار 50 تا ماشین کارمندای شیفت صبح رو راهنمایی می‌کنن برای پارک کردن ... روی زمینی که صاحابش راضی نیست ! ... " البته صاحب همه زمینها خداست ! ... حاکم شرع میتونه زمین رو برای راه رضای خدا مصادره کنه ... البته به نفع اسلام و مسلمین " ... اینو گفتم چون سال پیش 500 تومن پول پارک بان می‌دادیم ... امسال 1000 تومن شده ... یعنی تورم 100 درصدی ... با اضافه حقوق 9 درصدی! ... اگه ما به این شهردار رأی دادیم!!!... تف !!!

 خوب بگذریم ! ... حتماً می‌پرسید این تیتر یا عنوان چه ربطی داره به قصه‌های طالقون ... خوب حتمأ هم حق دارین! ... عقل جن هم نمی‌رسه!

... اصلاً هم قصد ... ناسزاگویی و بد نام کردن افراد هنرمندان قبل انقلاب  رو هم ندارم!

پس این عنوان چیه؟ ... بگو دیگه ! ... خوب یک کم صبور باشید! ... الآن می‌گم ! ...

... قصه این دفعه طالقان راجع به ... دوران بچگی ماست ... می‌خوام مثل صمد بهرنگی ... بیست و چهار ساعت از زندگی در طالقون رو با آب و تاب تموم ... توصیف کنم ... البته کمی عقب تر ... بیست سال ... نه! ... سی یا چهل سال پیش!!!...

توضیح : البته سعی کردم ... با تعریف از حداقل امکانات مادی و عمومی ... الگویی باشه برای جوونای امروز و فردا ... و با عرض پوزش از حذف القاب احترام آمیز ... آقا یا خانم ... یا دایی و عمه و ... برای احساس نزدیکی و روان شدن جریان قصه ...

قصه هایی از سرزمین طالقان

قسمت سوم " برهنه تا ظهر با سرعت "

خوب ! ... شروع ماجرا !!!

... خدایا  ! ... چرا خونمون آتیش گرفت! ... منکه آتیش رو خاموش کردم! ... آه چقدر گرم و وحشتناکه ... مثل جهنمه ! ... شلنگ بیارید ! ... آب قطعه!!! ... برید از مش قربان سطل بگیرید! ... لعنت به این شانس ... یه سطل پیدا نمیشه! ... همیشه ده تا سطل دم دست داشتیم! ... هر کی سرشو میندازه میاد یکی میبره! ... دم راه بودن خونه! ... بدیش همینه! ... آتیش نفوذ کرد به کل خونه ! ... کاش کف اطاق چوبی نبود! ... چه اشتباهی! ... بندگان خدا این اوستا ایوب و پسرش ... تو عالیسر ... تو باغ قوام ... با اون سگهاش ... چه زحمتی کشیدن ... تا این تخته ها رو درست کردن ! ... آی بدنم کرخت شد! ... بختک افتاد روم! ... فلج شدم! ... آی سوختم! ... آی سوختم! ...

... یه دفعه از خواب بیدار شدم! ... دیدم ... بعله ... مامان و زن عمو ... پایین تنور روشن کردن ... کف اطاق هم چوبیه و ... !!! ... عرق از سر و رومون میریزه !!! ... بیدار شدم ... چند تا فحش و ناسزا هم تو دلم گفتم ! ... ساعت رو نگاه کردم دیدم ... 9 صبحه ! ... ای بابا ... تعطیلات تابستون هم باید کله سحر پاشیم! ... خوش بحال بچه پولدارا ! ... تا ساعت 11 می‌خوابن!! ...

... پا شدم ... رختخواب رو با بی حوصلگی گوله کردم ... انداختم بالا ! ...

جلوی آینه موهامو شونه کردم و یک کم تف مالی کردم ! ...

با کمی تشویش و خجالت رفتم بیرون از اطاق ...  البته چون خونه ما با عموجان مشترک بود معمولاً ... صبحها ... باید با 5 یا 6 نفری سلام و علیک میکردیم !!! ...

با عجله رفتم ... صورتمو شستم ... بعدش هم رفتم ... تنورستان پیش ... مامان و زن عمو !... دو تا نون تازه گرفتم .... اومدم بالا ... بنده خدا ... سماور رو از 6 صبح روشن گذاشته بود ... با یه کاسه شیر ... البته طبیعی و با بوی گوسفند ! ... جاتون خالی دو تا نون رو تیلیت کردم تو شیر ! ... البته شیرش بوی گوسفند میداد ! ... یک کم چایی ریختم توش! ...

 لباس پوشیدم ... اول رفتم تو انباری ... زیر پاکت گچ ... پاکت مگنا رو برداشتم ... اومدم دم در ... آفتاب چشما رو میزد ... رفتم دم مغازه آشیخ ... رو نرده ها نشستم ... عباس و تیرداد ... اومدن ... سرحال و خندون ... عین دوقلوهای هنرمند ... شروع کردن به جوک و خنده! ...

بعدش هم ... با ن و ع  و ف ... رفتیم ... اوندستی باغ ... زیر گردو درخت ... یه نخ مگنا و ... بحث و فلسفه!!! ...

البته کوچیکتر که بودیم ... صبح تا شب تو باغ ... جاده سازی و گل بازی می‌کردیم ... حالا بزرگ شده بودیم ... برنامه کوه و صحرا می‌ذاشتیم ... با لوبیا پلو یا شایدم ... گوسفند! ... اگه پول تو جیبیمون می‌رسید!!! ...

با بچه ها رفتیم انگور باغ ... بعدشم ... پس چشمه و چناردار ... قرار گذاشتیم! ... ساعت یک ... سر  راه رودخونه حاضر باشیم ... اومدیم خونه ... گفتن:  ... ناهار آش داریم ... باید بریم اونور خونه زن عمو ایتا ... ناهار مشترکه! ... هنوز ناهار حاضر نبود ... گفتن:  ... بعدِ نماز !!! ...

با عجله ! ناهار رو خورده ... نخورده!!! ... جنگی ! ... ساک شنارو بستیم ! ...

یه ساک بزرگ بود که 5 نفری وسایلمون اون تو بود ... نوبتی می‌بردیم ... ساعت یک نشده بچه ها اومدن ... تو آفتاب زال ... با صدای سیر سیرکها ... از راه " تی دشت " ... افتادیم تو سرازیری رودخونه ... حسابشو بکن ... یه شیب تند ... با صخره‌های سیاه ... 5 دقیقه بعد ... تو آب بودیم!!! ...

به این می‌گن " برهنه در ظهر با سرعت " ... تو راه که می‌اومدیم ... با اون سرعت تو شیب 70 درجه ... چه جوری لباسمون رو درآوردیم ... از تعجباته!!! ... البته خارجی ها به تقلید!!! ... همچین مسابقه هایی دارن!!! ...

" ناگفته نمونه ... یکی از علتهای زانو درد ... هم سن و سالهای ما هم همین جنگولک بازی بچگی هاست "

چه آب خنک و تمیزی بود ... البته فقط " امرالله گردووو " ... گود بود و پرآب ... " کبوتر لان " و ... " اشترکول "  و ... " بند مش حسن‌اقا " ... سایه بودن و صخره ای ... گاهی 20 نفر هم تو آب بودن !!!

مثل بز ! ... صخره رو تا 10 متر می‌رفتیم بالا ... بعدش هم ... پرش از صخره !!! ... چه حالی می‌داد ... پا هامون تا نیم متر فرو می‌رفت کف رودخونه ... فقط ... یک دقیقه طول میکشید بیایم بالا ... فکر کنم 7 یا 8 متری گودی داشت!!! ...

شنا سرعتی! ... کشتی و شوخی تو آب!  ... البته آب خوردن و سرفه!!! ...

حمید " نا شنوا و نا گویا " ... استاد آب دادن بود ... از همه تک تک ... می‌برد! ... بعدش ... نامردی و ... سه چهار نفری می ریختن ... رو سرش! ...و الفرار !!! ...

تو شنهای داغ ... تا خرخره می‌رفتیم ... تو ماسه!!! ...

یه مگنا و یک کم بحث ... و جوک ...

دوباره ... تو آب... !!!

ساعت 4 یا 4 و نیم ... سربالایی وآفتاب ...و هن و هن بچه کوچیکا ...!!!

... راه " آلبالو دره " ... سایه بود و خطرناک ... با آبشارهای بلند و کندوهای عسل و البالو .... و البته " جن " !!! ... ( اگه عمری باقی باشه راجع به قصه های جن و پری که از خرامان عمه شنیدیم ... بتونم بنویسم !!! )

مایو و حوله رو پهن می‌کردیم ... نون و پنیر و هندونه ... بعدش هم یه چای و ... یا علی!!! ... اوندستی باغ ! ... بازم یه مگنا دیگه ! ...

جک و تردستی و شیرین کاری و تقلید صدای استاد شهریار !!! ...

بعدش هم رفتن به ... نوک درخت گردو  با چاقو ... !!!

تارزان بازیهای بهرام! ... یعنی ...  " شکستن شاخه خشک ... و سقوط از ارتفاع 10 یا 15 متری درخت و گرفتن یه شاخه در وسط راه !!! ...البته  عمرش به دنیا بود ... "

" ... ولی  اینا در مقابل کشیده شدن  500 متری " مانی " توسط " الاغ " ... و ترمز با سر در کوپه آجرها ... چیزی نبود!!! ... یا ... پرت شدن و قل خوردن ... " قباد دائی " ... از بالای کوه " سیاه بند " ... تا ... " بندگاهی دره " ..."

... بعد از ظهر هم ... روی گنبد امامزاده ... با خالیهای موری ... و  خنده‌های حسین اقا پسر آقا سهراب مرحوم!!! ...

... شبا ... یه خونه خالی و ... کتاب دعای معروف! ... آب،سیگار، موت کا !!! ...

گاهی هم بچه‌های تازه وارد و... پیک نیک و صحرا ... آتیش بازی و کباب ! ...

تا طلوع آفتاب کنار آتیش زیر چناردار ... خصوصأ ... موقع اتمام مرخصی بچه‌های سرباز ! ... جوک و خاطره ... شب های خاطره انگیز!!!

... ساعت 3 یا 4 صبح ... دزدکی اومدن خونه و ... یواش رفتن تو رختخواب ... البته ... سرفه‌ها و غرغرهای مامان ... تمام سوتی ها  رو لو می‌داد!!! ....

 

 

 

 

 

                                                            نوشته : مصطفی امیرخانی

                                                          " نوه مرحوم فیاض طالقانی "

                                                          تهران – بیست و سوم تیر 1390

 

 

/ 4 نظر / 215 بازدید
هادی پورمحمد

آيا مي دانيد مزاياي بالا رفتن آمار بازديد و بالا رفتن رتبه سايت در سايت آلکسا و گوگل و موتورهاي جستجوگر چيست؟آيا مي دانيد رتبه شما در موتورهاي جستجوگر بالا رود در هنگام سرچ کردن کاربران اينترنتي سايت شما در صفحات اول جستجو قرار ميگيرد و بيشتر مورد توجه کاربران قرار مي گيرد! اگر ميخواهيد کارت شارژ رايگان هديه بگيريد؟ اگر ميخواهيد آمار سايت يا وبلاگتان بسيار بالا رود . البته بصورت کاملا رايگان و قانوني در سايت ما ثبت نام کنيد http://hadirank.com پس از ثبت نام شما با کليک بر روي بازديد اتوماتيک ميتوانيد امتياز و جايزه را به خود اختصاص دهيد هر بيست ثانيه 3 امتياز به شما تعلق ميگيرد و هر امتيازي که کسب ميکنيد يک بازديد براي شما محسوب ميشود حتما از بازديد اتوماتيک استفاده کنيد .شما براي بازديد از سايتتان مي توانيد 5 صفحه مختلف را براي تاييد معرفي کنيد در ضمن صفحه اصلي سايت و صفحه هايي که عکس دارند و صفحه هايي که در هنگام ورود و خروج پيغام مي دهند را اضافه نکنيد در بين صفحات هيچ فرقي نيست هر چه سبکتر بهتر تا 5 صفحه مي توانيد به رايگان اضافه کنيد .تلفن پشتيباني : 09393163542

فرید امیرخانی

خیلی باخال بود....، مخصوصاً موت کا !!!!! رو خیلی خوب اومدی.....، یادش بخیر

mojabah

سلام در ابتدا میخواهم به امام و تمام برادرن بسیجیم سلام گرمی بکنم. چند رور است که از بانک صادرات نمیتوانم پولم را بگیرم. گفتند تحت بر رسی‌ ۲ تا ۳ میلیون حسابها و گردآوری مشخصات صاحبان این حسابها هستند. تعجب می‌کنم چرا حتی از خودپرداز هم نمیتوانام پول بگیرم. شنیدم چندین میلیون دلار پول‌های بانک صادرات را آقایان دزدیدند و بانک مرکزی را هم تحریم کردند. آیا بانک مرکزی تحریم شده یا دزدیهای این آقایان وسعت گرفته؟ یا امام این احمدی‌نژاد و در و دسته‌اش را بندازید زندان تا دست از این دزدیها بر دارند. پول ما مقام زیاد ایشان و همبستگانشن را کور کرده است.«يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ»(نهج‏البلاغه، خطبه 3) بعضي‌ها طوري از بيت المال مصرف مي‌كنند و آن قدر حيف و ميل مي‌كنند كه انگار شتر به علف تازه رسيده است.